پا برهنه تا بی نهایت ...

کاش می شد ظرفیت ها را قالب گرفت کاش می شد در باریکه های سیال ذهن تصویری از فرداهای دور برداشت تا با آن ، لحظه های زیبا کاشت.
کاش می شد هر روزی را که بد بود ، برداشت جای آن روز ، روز دیگری کاشت
کاش می شد ُ کاش می شد با تمام باورها با زورقی به سوی دریاها رفت و از آنجا تا فروغ بی نشانه تا رؤیاها تا اساطیر با پای برهنه تنها رفت ...
پی نوشت : من از این می نالم که چرا هیچ کسی نیست در این روزنه ی روشن وتار که هیاهوی سکوت غم و غمناک مرا نقش زند بر دیوار...
+ نوشته شده در جمعه چهارم دی ۱۳۸۸ ساعت 18:51 توسط بانو
|