آوازِه دو  قُمری‌ کوچک  ...


در غریوِ سنگینِ ماشین‌ها و اختلاطِ اذان و جاز

آوازِ قُمری‌ کوچکی را

شنیدم،

چنان که از پسِ پرده‌یی آمیزه‌ی ابر و دود
تابشِ تک‌ ستاره‌یی.





آنجا که گنه‌کاران
با میراثِ کمرشکنِ معصومیتِ خویش
بر درگاهِ بلند
پیشانیِ‌ درد
بر آستانه می‌نهند و
بارانِ بی‌حاصلِ اشک
بر خاک،
و رهایی و رستگاری را
از چارسویِ بسیطِ زمین
پای‌درزنجیر و گم‌کرده‌راه می‌آیند،
گوش بر هیبتِ توفانی‌ فریادهای نیاز و اذکارِ بی‌سخاوت بسته


دو قُمری

بر کنگره‌ی سرد
دانه در دهانِ یکدیگر می‌گذارند
و عشق
بر گردِ ایشان
حصاری دیگر است.




شاملوی بزرگ ( توس  ۱۳۴۹



درخت پیر و سبز عشق و ایمان

دستها به آرزوها نرسيد؛



آنها بسيار دورند...



اما درخت سبز صبورم مي گويد:



اميدي هست... دعايي هست... خدايي هست...

 




ببار ای باران ...








باران میبارد به دعای کداممان ،


نمیدانم


من همین قدر میدانم باران صدای پای اجابت است


و خدا با همه ی جبروتش دارد ناز میخرد ،


ناز کن ...


غم " نان "

وقتی جهان از ریشه ی جهنم

و آدم از عدم

و سعی از ریشه ی یأس می آید ...

وقتی که یک تفاوت ساده در حرف

کفتار را به کفتر تبدیل میکند !

باید به بی تفاوتی واژه ها

و واژه های بی طرفی

مثل " نان "

دل بست

" نان " را از هر طرف بخوانی نان است !!!