در غریوِ سنگینِ ماشین‌ها و اختلاطِ اذان و جاز

آوازِ قُمری‌ کوچکی را

شنیدم،

چنان که از پسِ پرده‌یی آمیزه‌ی ابر و دود
تابشِ تک‌ ستاره‌یی.





آنجا که گنه‌کاران
با میراثِ کمرشکنِ معصومیتِ خویش
بر درگاهِ بلند
پیشانیِ‌ درد
بر آستانه می‌نهند و
بارانِ بی‌حاصلِ اشک
بر خاک،
و رهایی و رستگاری را
از چارسویِ بسیطِ زمین
پای‌درزنجیر و گم‌کرده‌راه می‌آیند،
گوش بر هیبتِ توفانی‌ فریادهای نیاز و اذکارِ بی‌سخاوت بسته


دو قُمری

بر کنگره‌ی سرد
دانه در دهانِ یکدیگر می‌گذارند
و عشق
بر گردِ ایشان
حصاری دیگر است.




شاملوی بزرگ ( توس  ۱۳۴۹