آسمانی ...


از آفتاب عبورکن،

از نور رد شو ،

آسمان نزدیکترین است به زمین

اگر بخواهی .

آسمانی باش

آسمانی بودن تو را رنگ خواهد داد

رنگ لایتناهی «او»

که نمی دانم

چه رنگی را دارد.

دریایی است یا کویری.

ساحل ِ خاموش بی کران آرزوهای من است

یا موج ِ سهمگینی که

بر انتهای رویای شیرین نیلوفران هجرت امیدهای من

کوفته می شود.

اما می دانم

هر رنگی را داشته باشد

جاودانه ترین است.

بگو «قل هو الله احد»

هر چه تاریکی است را خط بزن

که خط زدن تاریکی ها از طرف تو

بارش باران نور او را

در پی خواهد داشت.

سفره ی هفت سین عیدهای نوروزت را

هر روز

بر سجاده ی نمازت

بگستران

باور کن سجاده ی نماز تو

هر روز سالی است

که بدیع می شود.

فراموش نکن

پهناوری سجاده ی تو

به منتهای آرزوی اوست.

بگذار آرزوهای آبی « او »

شعله ی فانوسی باشد

که کوچه ی تاریک چشمانت را

روشن می کند...

قابل توجه کسانی که اهل مطالعه اند !!!


جا گذاشتن کتاب در مکان‌های عمومی رفتاری است که اکنون در ایتالیا و فرانسه هم رو به فزونی گذاشته. کسی که کتابش را در مکانی عمومی  رها می‌کند، هویت خود را آشکار نمی‌کند و ادعایی هم بابت قیمت کتاب ندارد، اما یک درخواست از خواننده یا خوانندگان احتمالی بعدی دارد: "شما نیز بعد از خواندن کتاب، آن را در محلی مشابه قرار دهید تا دیگران هم بتوانند از این اثر استفاده کنند.

" رول هورنباکر نخستین کسی بود که این حرکت را انجام داد. او یک فروشنده کامپیوتر در ایالت میسوری امریکا بود و نام این رفتار را Book Crossing گذاشت؛ یعنی کتاب در گردش. در فرانسه کتاب‌های در حال گردش از 10 هزار جلد فراتر رفته است. این رفتار جدید را می‌شود به نوعی "کمپین کتابخوانی" یا "کمپین به اشتراک گذاشتن کتاب" در نظر گرفت؛ کمپینی که می‌تواند به مثابه یک پروژه فرهنگی قابل تامل باشد.

حالا رفتار مذکور به قدری در غرب رواج یافته که کم‌کم از ترکیه نیز سر درآورده است.

به نقل از نویسنده:

 در ترک‌بوکو – یکی از شهرهای ساحلی ترکیه – کنار دریا قدم می‌زدم که کتابی روی شن‌ها توجهم را جلب کرد. فکر کردم حتما صاحب کتاب‌ فراموش کرده آن را با خود ببرد. برش داشتم و همین‌که چشمم به صفحه اولش افتاد؛  از خوشحالی در پوست خود نگنجیدم. در صفحه اول کتاب یک نفر متن زیر را نوشته بود:

"من این کتاب را با علاقه خواندم و آن را در همان مکانی که به آخر رسانده بودم رها کردم. امیدوارم شما هم از این کتاب خوش‌تان بیاید. اگر از آن خوش‌تان آمد بخوانید و گرنه در همان نقطه‌ای که پیدایش کرده‌اید، بگذارید بماند اگر کتاب را خواندید شماره‌ای به تعداد خوانندگان اضافه کنید و با ذکر محل پایان مطالعه، در جایی رهایش کنید."

در همان صفحه دستخط سومین خواننده توجهم را جلب کرد: "خواننده شماره سه در ترک‌بوکو". پس تا به‌حال سه نفر که همدیگر را نمی‌شناسند این کتاب را خوانده‌اند. طبق اطلاعات موجود در همان صفحه، خواننده اول کتاب را در استانبول و خواننده دوم در شهر بُدروم مطالعه‌ی آن را به پایان رسانده و رهایش کرده بود.

برای این سنت جدید کتابخوانی سایت اینترنتی‌ای راه‌اندازی شده تا علاقمندان بتوانند با عضویت در آن به رهگیری کتاب‌هایی که رها کرده‌اند، بپردازند.

توصیه می‌کنم سری به سایتbookcrossing.com بزنید. طبق اطلاعات موجود در حال حاضر بیش از 2 میلیون و 500 هزار جلد کتاب که اطلاعات‌شان در این سایت ثبت شده در حال گردش هستند. هدف گردانندگان سایت یاد شده، تبدیل کردن دنیا به یک کتابخانه‌ی بزرگ است. از این به بعد اگر در کافه، در لابی هتل، یا سالن انتظار سینما کتابی را پیدا کردید، تعجب نکنید چون ممکن است با یک جلد "کتاب در گردش" روبرو شده باشید...


(به نقل از پایگاه اطلاع رسانی شهر کتاب)

 

دوست من    گل سرخ


 

زندگی بی ارزش است ، همدم من گل سرخ صبح امروز این را به من گفت ...  :

در سپیده دم متولد شدم ، با شبنم تقدیسم کردند و

در پرتو آفتاب شکفته شدم ،

شب هنگام بسته شدم و باز چشم گشودم ، با این حال بسیار زیبا بودم ،

آری زیباترین گل گلستان تو بودم .

زندگی بی ارزش است ، همدم من گل سرخ صبح امروز اینرا به من گفت ... :

خدا را بنگر که به وجودم آورده ، سر مرا به پایین خم ساخته ،

احساس می کنم ، دارم میافتم !

قلب من تقریبا خالی است و پایم لب گور است .

تو دیروز مرا تحسین می کردی ولی ...

" بصورت خاک در خواهم آمد ، فردا ، برای ابد "

زندگی بی ارزش است ، همدم من گل سرخ صبح امروز مَُرد

مهتاب امشب نگران دوستم بود

در رویا دیدم . درخشان و اندوهگین روحش داشت می رقصید.

بر فراز دیوارها

داشت به من می خندید ، به آنکه می تواند اطمینان داشته باشد ، عقیده داشته باشد

من به امید نیاز دارم ، و در غیر این صورت هیچم و

" زندگی بی ارزش است "

همدم من گل سرخ صبح امروز اینرا به من گفت...

زیستن ...


 


اگر یارای آن را داشتم

با پای برهنه تا بندرگاه می شتافتم ؛

ریسمان کشتی های به بند کشیده را

پاره می کردم.

و آنگاه که کشتی ها نرم نرمک دور می شدند

به آنان می نگریستم ،
و خنده کنان می گفتم :

" آزاد باشید کشتی هایم ، آزاد باشید ! "

اگر یارای آنرا داشتم

همه کودکان شهر را

از جایگاه های خویش

به در می بردم ،
جفتی بال از شکوفه های گیلاس از برایشان می ساختم ؛

و آنگاه که کودکان پرواز می کردند

به آنان می نگریستم ،
و خنده کنان می گفتم :

" آزاد باشید کودکانم ، آزاد باشید ! "

آنگاه به خویشتن می گفتم :

" اینک کار تو به پایان رسیده است . "

و راه خود در پیش می گرفتم ...

(کاهت کولین – شاعر اهل ترکیه)


پروردگارا گریه مکن ...



پروردگارا

گریه مکن

درست می شود

اینان پیامبران شما نیستند

پیامبران شما

 کتاب های شان را خمیر کرده اند

و بر سر بازار

کاغذ می فروشند ،


پروردگارا

حرمت بازیگران را نگه دار

اینان پسران نوح اند

قول داده اند

ثروت بانک ها را از هواپیما به تساوی قسمت کنند ،

فقط ایوب مانده است که به خانه سالمندان راهش ندادند .

خداوندگارا

گریه کن

گریه کن

و مثل بادکنکی خالی سبک شو

گریه کن

تا نزد فرشتگانت برگردی

فرشتگانی مغموم

با مشتی جن و پری

که پیر شده اند

و روی کفل راه می روند...


شمس لنگرودی / (باغبان جهنم - 4 آبان 81)

 


پ.ن  1 :  دوست دارم نظر و برداشت تون رو راجع به این شعر بدونم . ممنون.

و البته نظر خودم رو هم در ادامه نظرات بیان خواهم کرد.

پ.ن  2 :  قابل توجه دوستان عزیز کلمه " پروردگار" در این شعر به معنی معبود و خدا نیست ،

پروردگار در اینجا منظور همان " انسان " است.