قصه تلخ زندگی ...




چه اندوه بار

بزرگ می شویم

که بمیریم ...



(شمس لنگرودی)

پرواز فرشته ی بی بال زندگیَم ...





با آخرین نفس

بوی غریب پرسش فردا را

/ در خانه ریخت

آنگاه بی درنگ

مادربزرگ من

در جامه ای به رنگ سرانجام

/ پیچیده شد

بوی کبود مرگ

ما را احاطه کرد

مادر بزرگ من

با گیسوان نقره ای بی فروغ خویش

سطح کبود و سربی تابوت سرد را

/ پوشانده بود

ما چند لحظه ای

در کوچه های سردِ سرانجام خویشتن

در ترس و اضطراب

/ فرو ماندیم

چندان عمیق که گفتی

/ دنیا

تا لحظه ای دگر

/ تعطیل می شود

اما دریغ

ای کاش « عاقبت »

/ یک جاده بود

یک جاده ی بلند که هر روز

ما عابران گیج و مقصّر

از روی احتیاج در او گام می زدیم


*

او را چنان که گفت

با یک کفن به خاک سپردیم

اما وقتی که آمدیم به خانه

حرص و ولع

روی شعور برگ و درخت آرمیده بود

و حس ظالمانه ی تقسیم

/ جان می گرفت

در لحظه های آخر اندوه

اشیاء هر کدام

یک برگ از وصیت او شد

کم کم

مادربزرگ و مرگ فراموش می شوند ...


پی نوشت:  مادر بزرگ عزیزم  7 روزِ که از پروازت می گذره  ولی هنوز رفتنت رو باور ندارم ...

  هیچوقت فراموشت نمی کنم  همیشه تو قلب منی :'( ♥ 


روحت شاد ...