اگر یارای آن را داشتم

با پای برهنه تا بندرگاه می شتافتم ؛

ریسمان کشتی های به بند کشیده را

پاره می کردم.

و آنگاه که کشتی ها نرم نرمک دور می شدند

به آنان می نگریستم ،
و خنده کنان می گفتم :

" آزاد باشید کشتی هایم ، آزاد باشید ! "

اگر یارای آنرا داشتم

همه کودکان شهر را

از جایگاه های خویش

به در می بردم ،
جفتی بال از شکوفه های گیلاس از برایشان می ساختم ؛

و آنگاه که کودکان پرواز می کردند

به آنان می نگریستم ،
و خنده کنان می گفتم :

" آزاد باشید کودکانم ، آزاد باشید ! "

آنگاه به خویشتن می گفتم :

" اینک کار تو به پایان رسیده است . "

و راه خود در پیش می گرفتم ...

(کاهت کولین – شاعر اهل ترکیه)