زیستن ...

اگر یارای آن را داشتم
با پای برهنه تا بندرگاه می شتافتم ؛
ریسمان کشتی های به بند کشیده را
پاره می کردم.
و آنگاه که کشتی ها نرم نرمک دور می شدند
به آنان می نگریستم ،
و خنده کنان می گفتم :
" آزاد باشید کشتی هایم ، آزاد باشید ! "
اگر یارای آنرا داشتم
همه کودکان شهر را
از جایگاه های خویش
به در می بردم ،
جفتی بال از شکوفه های گیلاس از برایشان می ساختم ؛
و آنگاه که کودکان پرواز می کردند
به آنان می نگریستم ،
و خنده کنان می گفتم :
" آزاد باشید کودکانم ، آزاد باشید ! "
آنگاه به خویشتن می گفتم :
" اینک کار تو به پایان رسیده است . "
و راه خود در پیش می گرفتم ...
(کاهت کولین – شاعر اهل ترکیه)
+ نوشته شده در جمعه نهم مهر ۱۳۸۹ ساعت 21:48 توسط بانو
|