سپيده دم !

 

 

فرشته اي با جامه ي سپيد

خم شد ، شب خواب آلود را بوسيد

شب از فرط شرم سرخ شد

فرشته رفته بود !

                    مردم سرخي را ديدند و آن را سپيده دم ناميدند....

مفهوم عدالت

 

 

تمام حكايت  همين است

انديشه ها در مفهوم عدالت مچاله مي شوند.

و مخاطب شب زير فشار كلمات پنهان مي گردد.

اينجا كسي عاشق است

                            كسي انديشه هايش

                                                     به سردابه هاي كلام مي رسد.

و در مراسم مرگ عادلانه ممنوع مي شود.

تمام حكايت همين است

                          آنكه عاشق است هميشه دوست مي دارد...

رنج بي سبب...

 

 

رنج بي سبب ، انتظار بي سبب

دنيا همچو خنده ي تو تهي است

ستاره ها سقوط مي كنند

شب ِ خنك و دلنشين

عشق در روياي ابدي شدن

در خواب لبخند مي زند

ترس بي سبب، درد بي سبب

دنيا كوچكتر از هيچ است

حلقه ي ابديت

از انگشت عشق

به ‍‍ژرفاي نيستي فرو مي رود

 

(اديت سودرگران)

هرگز از مرگ نهراسيده ام

از مرگ...

 

 

هرگز از مرگ نهراسيده ام

اگرچه دستان اش از ابتذال شكننده تر بود.

هراس ِ من -  باري-  همه از مردن در سرزميني ست

كه مزد ِ  گوركن

                    از بهاي آزادي ِ آدمي

                                             افزون باشد.

 

جستن

يافتن

و آن گاه

به اختيار برگزيدن

و از خويشتن ِ خويش

بارويي پي افكندن –

 

اگر مرگ را از اين همه ارزشي بيش تر باشد

حاشا حاشا كه هرگز از مرگ هراسيده باشم.

 

 

(شاملوي بزرگ)

 

سایه های سکوت...

 

تمام سایه ها را شمردم

همه رفتن ها را گریه کردم

و پرواز را به پرنده سپردم

حتی در خواب تو را دیدم

که نمی شناختیم

و نمی شناختمت !

آری ...

تعداد سایه ها سکوت بود

و تمام آن رفتن ها تو بودی

و پرنده...

پرنده حتی به سایه من هم اعتقاد نداشت

...

سکوت که بلند بلند می خواند

من تمام اینها را مرور کردم

و نا گزير...

با سکوت همنوا شدم ...

 

(ح. ط)

پشت هیچستان

 

 

به سراغ من اگر می ایید



پشت هیچستانم!



پشت هیچستان جایی است


 
پشت هیچستان رگهای هوا پر قاصدهایی است



که خبر می ارند از گل واشده ی دور ترین بوته خاک



روی شنها هم نقش سم اسبان سواران ظریفی است که صبح



                             به سر تپه ی معراج شقایق رفتند



پشت هیچستان چتر خواهش باز است



تا نسیم عطشی در بن برگی بدود



زنگ باران به صدا می اید



آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی سایه ی نارونی تا ابدیت پیداست....!!!


کوله باری از ...

 

 

كوله ‌پشتی‌اش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت

نهالی رنجور و كوچك كنار راه ایستاده بود.
مسافر با خنده‌ای رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن. و درخت زیر لب گفت: ولی تلخ‌تر آن است كه بروی و بی ‌ره اورد برگردی. كاش می‌دانستی آن‌ چه در جست‌وجوی آنی، همین جاست.
مسافر رفت و گفت: یك درخت از راه چه می‌داند، پاهایش در گل است. او هیچ‌گاه لذت جست‌وجو را نخواهد یافت.
و نشنید كه درخت گفت: اما من جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام و سفرم را كسی نخواهد دید. جز آن كه باید.
مسافر رفت و كوله‌اش سنگین بود.
هزار سال گذشت. هزار سالِ پر خم و پیچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و ناامید. خدا را نیافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتدای جاده رسید. جاده‌ای كه روزی از آن آغاز كرده بود.
درختی هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زیر سایه‌اش نشست تا لختی بیاساید. مسافر درخت را به یاد نیاورد. اما درخت او را می‌شناخت. درخت گفت: سلام مسافر، در كوله‌ات چه داری، مرا هم مهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام خالی است و هیچ چیز ندارم.
درخت گفت: چه خوب، وقتی هیچ چیز نداری، همه چیز داری. اما آن روز كه می‌رفتی، در كوله‌ات همه چیز داشتی، غرور كمترینش بود، جاده آن  را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات جا برای خدا هست. و قدری از حقیقت را در كوله مسافر ریخت. دست‌های مسافر از اشراق پر شد و چشم‌هایش از حیرت درخشید و گفت: هزار سال رفتم و پیدا نكردم و تو نرفته این همه یافتی!
درخت گفت: زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم. و نور دیدن خود، دشوارتر از نور دیدن جاده‌هاست...

 

آیا یک با یک برابر است ؟؟!!

 

معلم پای تخته داد میزد،
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسیها ،
لواشک بین خود تقسیم میکردند
و ان یکی در گوشه ای دیگر ‹ جوانان › را ورق میزد
برای اینکه بیخود های و هو میکرد و با آن شور بی پایان ،
تساویهای جبری را نشان میداد
با خطی خوانا بروی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین نوشت :
یک با یک برابر است .
از میان جمع شاگردان یکی برخاست ،
همیشه یک نفر باید بپاخیزد ...
به آرامی سخن سر داد :
تساوی اشتباهی فاحش و محض است .
نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و
معلم مات برجا ماند

 و او پرسید :
اگر یک فرد انسان ، واحد یک بود
آیا باز یک با یک برابر بود ؟
سکوت مدهوشی بود و سوالی سخت .
معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت :
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور و زر بدامن داشت بالا بود
و آنکه قلبی پاک ودستی فاقد زر داشت پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون ، چون قرص مه میداشت بالا بود
وان سیه چرده که مینالید پایین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود ،
این تساوی زیر و رو میشد
حال میپرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده میگردید ؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا میکرد ؟
یک اگر با یک برابر بود پس که پشتش زیر بار فقر خم میشد ؟
یا که زیر ضربت شلاق له میگشت ؟
یک اگر با یک برابر بود پس چه کس آزادگان را در قفس میکرد ؟
معلم ناله آسا گفت :
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید :

یک با یک برابر نیست...

( بدون شرح )

 

لحظاتی با حسین پناهی...

 

 

در پی بی سایه ترین نقطه ی تاریخ با فلان و بهمان تعبیرات و تفسیرات می گردی و می کاوی تمام کنج و گوشه ی ناپیدا و گم دل زمانه را که بیابی  انسان را ...  انسان گمشده در مه ... در غبار زمان ... در ناشناسی خلق و خوی من با من ... در بی رحمی نگاه ها ... سردی دست ها ... و شقاوت موروثی زبان ها ...

اگر ... اگر به دنبال انسان در کوچه پس کوچه های جهان می گردی و در دفاتر نا نوشته ی شعر و کلمه و تصویر جست و جو گر هستی:

حسین پناهی خودمان را دریاب !

رسیده یی لای چرخ های زمان له شده ...

خاک شده ...

غولی عظیم به نام انسان.

حتما حسین پناهی رو یادتون هست... بازیگری که هر چند وقت یکبار شاید فقط تو فیلم ها می دیدینش!

ظاهر ژولیده و درویش مسلک اون رو حتما به خاطر دارید! اما اونو واقعا می شناسید؟!

حسین پناهی نه تنها بازیگر بلکه شاعر و نویسنده یی تواناست که شاید خیلی ها هنوز اونو نشناسن و یا حتی شعری از اون نخونده باشن! شاعر فراموش شده با احساسات صاف و یکرنگ انسانیت....

به عنوان یکی از خوانندگان مجموعه شعر های این شاعر با احساس وظیفه ی خودم دونستم که اون و شعر هاش رو به شما هم معرفی کنم. امیدوارم شما هم از خوانندگان آثار این هنرمند عزیز شوید .

حسین پناهی در 6 شهریور سال 1335 در روستای دژکوه از توابع استان کهکیلویه و بویر احمد متولد شد.

او در سریال ها از قبیل آژانس دوستی ، یحیی و گلابتون ، امام علی و ....و فیلم ها سینمایی از قبیل کشتی یونانی ، راز کوکب ، من و نازی و....ایفای نقش کرده و همین طور هفت دفتر و مجموعه کامل اشعارش با نام چشم چپ سگ توسط نشر دارینوش و همینطور آلبومی با صدای او و دکلمه ی شعرهایش منتشر شده است.

او در 21 مرداد 1383 بر اثر ایست قلبی در گذشت . باشد که روح بزرگ آن قرین رحمت الهی گردد.

اشعار زیر گزیده ای از کتاب افلاطون کنار بخاری و کتاب سال هاست که مرده ام از مجموعه چشم چپ سگ است :

 

 *  " خواستگاری "

عابد کنار برکه نشست !

دست هایش در آب بود که دید

آن سوی برکه ،

زنی گلو وگلوبندش را به نمایش گذاشته است !

چشمانش را بست                                         

در سکوت خواند :

دور شو ! شیطان !                                        

از من دور شو !

چشمانش را که گشود ،

زن ، صنوبری بود

گلوبندش ،

ماه ...

 

 

*   " برای اعظم "

 

برای اعتراف به کلیسا می روم !

رو در روی علف های روییده                          

بر دیواره کهنه می ایستم

و همه گناهان خود را اعتراف می کنم !                     

بخشیده خواهم شد به یقین                           

زیرا علف ها

بی واسطه با خدا حرف می زنند ....

 

پیغام ماهی ها

                

 

رفته بودم سر حوض

تا ببینم شاید ، عکس تنهایی خود را در آب ،

آب در حوض نبود.

ماهیان می گفتند:

« هیچ تقصیر درختان نیست »

ظهر دم کرده ی تابستان بود ،

پسر روشن آب ، لب پاشویه نشست

و عقاب خورشید ، آمد او را به هوا برد که برد .

 

به درک راه نبردیم به اکسیژن آب .

برق از پولک ما رفت که رفت .

ولی آن نور درشت ،

عکس آن میخک قرمز در آب

که اگر باد می آمد دل او ، پشت چین های تغافل می زد،

چشم ما بود .

روزنی بود به اقرار بهشت !!

 

تو اگر در تپش باغ ، خدا را دیدی ، همت کن!

و بگو ماهی ها ، حوضشان بی آب است .

 

باد می رفت به سر وقت چنار .

من به سر وقت خدا می رفتم ....

 

« سهراب سپهری »