پرواز فرشته ی بی بال زندگیَم ...

با آخرین نفس
بوی غریب پرسش فردا را
/ در خانه ریخت
آنگاه بی درنگ
مادربزرگ من
در جامه ای به رنگ سرانجام
/ پیچیده شد
بوی کبود مرگ
ما را احاطه کرد
مادر بزرگ من
با گیسوان نقره ای بی فروغ خویش
سطح کبود و سربی تابوت سرد را
/ پوشانده بود
ما چند لحظه ای
در کوچه های سردِ سرانجام خویشتن
در ترس و اضطراب
/ فرو ماندیم
چندان عمیق که گفتی
/ دنیا
تا لحظه ای دگر
/ تعطیل می شود
اما دریغ
ای کاش « عاقبت »
/ یک جاده بود
یک جاده ی بلند که هر روز
ما عابران گیج و مقصّر
از روی احتیاج در او گام می زدیم
*
او را چنان که گفت
با یک کفن به خاک سپردیم
اما وقتی که آمدیم به خانه
حرص و ولع
روی شعور برگ و درخت آرمیده بود
و حس ظالمانه ی تقسیم
/ جان می گرفت
در لحظه های آخر اندوه
اشیاء هر کدام
یک برگ از وصیت او شد
کم کم
مادربزرگ و مرگ فراموش می شوند ...
پی نوشت: مادر بزرگ عزیزم 7 روزِ که از پروازت می گذره ولی هنوز رفتنت رو باور ندارم ...
هیچوقت فراموشت نمی کنم همیشه تو قلب منی :'( ♥
روحت شاد ...
+ نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 1:0 توسط بانو
|