حماسه !
در چارراه ها خبري نيست :
يك عده مي روند
يك عده خسته باز مي آيند
و انسان – كه كهنه رند خدائي ست بي گمان –
بي شوق و بي اميد
براي دو قرص نان
كاپوت مي فروشد
در معبر زمان.
در كوچه
پشتِ قوطي سيگار
شاعري
استاده بالبداهه نوشت اين حماسه را :
« - انسان خداست
حرف من اين است.
گر كفر يا حقيقت محض است اين سخن
انسان خداست.
آري
اين است حرف من! »
.....
از بوق يك دوچرخه سوار الاغ پست
شاعر ز جاي جست و ...
... مدادش ، نوكش شكست !
(شاملوي بزرگ)
![]()
(پي نوشت : با شكست نوك مداد، خدا ديگر قادر به آفريدن نيست...)
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۸۸ ساعت 21:57 توسط بانو
|