در بی سببی باور ...

باور آوردیم
آن گاه
کوهستان جنگل پوش بود و
مردان به دار آویخته
که در بی سببیِ باورِ بی چون خویش
دست مایه ای این گونه وهمناک را فراهم آوردند.
باور آوردیم
و پس آن گاه
در زندانی از این دست بود
که راه کعبه ای معلوم نمی رفت.
و کوهستان کلام آخرین شد
مردانی از هر سویی فراز آمدند
با ره توشه ای از زخم و گلمیخ
که آفرینش این شریعت مفهوم را
بر ما
تفسیر آورده بودند.
و زمان
این گاهواره بی رمق
از کار ماند
و تاریخ
تکه های شرم و گریز آمد.
ای ناخدای
ما را به هیچ جای نخواهی برد
می دانیم
اما ستیز با تو روا نیست
اما ستیز
با تو
روا نیست ...
(شمس لنگرودی)
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 1:38 توسط بانو
|