سلام !

اگر خواهان دیدار کسی هستی که
می تواند هر موقعیت ناممکنی را
فراهم کند ,
و دور از حرف ها و باور های مردم
به تو شادی بخشد
در آینه بنگر و
این واژه ی جادویی را
بر زبان بیاور:
سلام !
(ریچارد باخ)

اگر خواهان دیدار کسی هستی که
می تواند هر موقعیت ناممکنی را
فراهم کند ,
و دور از حرف ها و باور های مردم
به تو شادی بخشد
در آینه بنگر و
این واژه ی جادویی را
بر زبان بیاور:
سلام !
(ریچارد باخ)
دنیا کوچکتر از آن است
که گم شده ای را در آن یافته باشی
هیچ کس اینجا گم نمی شود
آدم ها به همان خونسردی که آمده اند
چمدانشان را می بندند
و ناپدید می شوند
یکی درمه
یکی در غبار
یکی در باران
یکی در باد
و بی رحم ترینشان در برف
آنچه به جا می ماند
رد پائی است
و خاطره ای که هر از گاه پس میزند
مثل نسیم سحر
پرده های اتاقت را
.............

من از راهــــــــــــــــی دور
برای خواندنِ خواب های تو آمده ام،
من از راهی دور
برای گفتن از گریه های خویش.
... راهی نیست،
در دست افشانیِ حروف
باید به مراسمِ آسانِ اسمِ تو برگردم،
من به شنیدنِ اسمِ تو عادت دارم.
من
مشقِ نانوشته ام به دستِ نی،
خواندن از خوابِ تو آموخته ام به راه.
من
بارانِ بریده ام به وقتِ دی،
گفتن از گریه های تو آموخته ام به راه.
به من بگو
در این برهوتِ بی خواب و طی،
مگر من چه کرده ام
که شاعرتر از اندوهِ آدمی ام آفریده اند؟...!

پی نوشت : برگرفته از کتاب ما نباید بمیریم، رؤیاها بیمادر میشوند/ سید علی صالحی