رفته بودم سر حوض

تا ببینم شاید ، عکس تنهایی خود را در آب ،

آب در حوض نبود.

ماهیان می گفتند:

« هیچ تقصیر درختان نیست »

ظهر دم کرده ی تابستان بود ،

پسر روشن آب ، لب پاشویه نشست

و عقاب خورشید ، آمد او را به هوا برد که برد .

 

به درک راه نبردیم به اکسیژن آب .

برق از پولک ما رفت که رفت .

ولی آن نور درشت ،

عکس آن میخک قرمز در آب

که اگر باد می آمد دل او ، پشت چین های تغافل می زد،

چشم ما بود .

روزنی بود به اقرار بهشت !!

 

تو اگر در تپش باغ ، خدا را دیدی ، همت کن!

و بگو ماهی ها ، حوضشان بی آب است .

 

باد می رفت به سر وقت چنار .

من به سر وقت خدا می رفتم ....

 

« سهراب سپهری »