چشمانمان را که گشودیم

فقط خود را یافتیم

درختان پوچ

-          با تیغک های واقعیت -

در پشت باغ ایستاده بودند

در آفتاب فقرمان

خوشبختی با طنز ما را می نگریست

انگشت دست هامان

برای شمردن آرزوها کافی نبود

سلام بود

و

پایان نبود

آفتاب حباب جمعیت را شکافت

نام تنهایی را گرفت

سرپوش ها را برگرفتند

در زیر سرپوش

یک انسان بود

و

جنگل تنهایی.

(احمدرضا احمدی)