چشمانمان را که گشودیم ...

چشمانمان را که گشودیم
فقط خود را یافتیم
درختان پوچ
- با تیغک های واقعیت -
در پشت باغ ایستاده بودند
در آفتاب فقرمان
خوشبختی با طنز ما را می نگریست
انگشت دست هامان
برای شمردن آرزوها کافی نبود
سلام بود
و
پایان نبود
آفتاب حباب جمعیت را شکافت
نام تنهایی را گرفت
سرپوش ها را برگرفتند
در زیر سرپوش
یک انسان بود
و
جنگل تنهایی.
(احمدرضا احمدی)
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 18:31 توسط بانو
|