
عدالت ؟؟؟

تمام حكايت همين است
انديشه ها در مفهوم عدالت مچاله مي شوند.
و مخاطب شب زير فشار كلمات پنهان مي گردد.
اينجا كسي عاشق است
كسي انديشه هايش
به سردابه هاي كلام مي رسد.
و در مراسم مرگ عادلانه ممنوع مي شود.
تمام حكايت همين است
آنكه عاشق است هميشه دوست مي دارد...
کابوس واره هایِ رویائی ...

روزها , طناب می بافم
و شبها چوب می تراشم
چه کسی می داند که شاید فردا
اولین کارم
به دار آویختن رویاهایِ دیشب ام باشد
...
...
وقتی یوسف نیز در تعبیر این کابوس واره هایِ رویائی لنگ می ماند... !!!
از نفرتی لبریز ...
ما نوشتیم و گریستیم
ما خندهکنان به رقص برخاستیم
ما نعرهزنان از سرِ جان گذشتیم...
کس را پروای ما نبود.
در دوردست
مردی را به دار آویختند.
کسی به تماشا سر برنداشت.
□
ما نشستیم و گریستیم
ما با فریادی
از قالبِ خود
برآمدیم...
(شاملوی بزرگ)
حقیقت تلخ ...

صفر را بستند
تا ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم!
پ.ن: این روزها شیر هم راضیست با دمش بازی کنند اما با دلش نه ...