از نفرتی لبریز ...
ما نوشتیم و گریستیم
ما خندهکنان به رقص برخاستیم
ما نعرهزنان از سرِ جان گذشتیم...
کس را پروای ما نبود.
در دوردست
مردی را به دار آویختند.
کسی به تماشا سر برنداشت.
□
ما نشستیم و گریستیم
ما با فریادی
از قالبِ خود
برآمدیم...
(شاملوی بزرگ)
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۰ ساعت 12:21 توسط بانو
|