ترس از مرگ ...
معمولاً چنين حدس زده مي شود كه چيزي مرموز نظر به زندگي و مرگ ما دارد.
ولي ابداً چنين نيست
من ، غم را دوست دارم، دوست دارم كتابي بخوانم ، دوست دارم كودكي را نوازش كنم.
با مردن ، همه اين ها را از دست مي دهم، و از اين جهت مايل نيستم بميرم و از مرگ مي ترسم.
ممكنست كه تمتم زندگي من مركب از چنين هوس هاي موقتي دنيوي و پاداششان باشد.
اگر چنين است ، چاره اي ندارم از آنچه اين هوس ها را پايان خواهد داد بترسم.
ولي
اگر اين هوس ها و پاداششان راهي نشان داده و بوسيله هوس ديگري در من جابجا شده اند .-
هوسي كه ميل خدا را بجا آورد ، ميل مرا در حال حاضر ، و در هر وقت آينده ديگري به او بدهد-
آنگاه بيشتر هوس هاي من تغيير كرده اند ، كمتر از مرگ مي ترسم، و كمتر مرگ برايم وجود دارد.
و اگر هوسهايم كاملاً تغيير محل بدهند ، آنگاه هيچ چيز بجز زندگي باقي نمي ماند و مرگ نيست.
عوض كردن آنچه دنيوي و موقتي است با آنچه ابديست ، راه زندگي است ، و ما بايد در امتداد آن سفر نمائيم.
ولي آنچه در شأن روح خودش است – هر كس براي خودش آنرا مي شناسد.
(انديشه اي از نامه هاي خصوصي لئون تولستوي – ترجمه كيومرث سلطان)