قاصدك هان چه خبر آوردي؟

از كجا ،وز كه خبر آوردي؟

خوش خبر باشي ، اما، اما

گرد بام و در من

بي ثمر مي گردي.

انتظار خبري نيست مرا

نه ز ياري نه ز ديار و دياري – باري

برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس،

برو آنجا كه تو را منتظرند.

قاصدك!

در دل من همه كورند و كرند!

دست بردار ازين در وطن خويش غريب

قاصد تجربه هاي همه تلخ،

با دلم مي گويد

كه دروغي تو ، دروغ

كه فريبي تو، فريب

با توام ، آي! كجا رفتي؟؟ آي...!!

راستي آيا جايي خبري هست هنوز؟

مانده خاكستر گرمي جايي؟

در اچاقي – طمع شعله نمي بندم – خردك شرري هست هنوز؟

قاصدك!

ابر هاي همه عالم شب و روز

در دلم مي گريد.

 

امروز چه زيبا و چه غمگين همايون  شجريان "قاصدك" را به مشكاتيان تقديم كرد.

دردي كه از كلام همايون شجريان بر مي خواست چه قدر شبيه چشمان غم انگيز تمام كساني بود كه به بدرقه استاد آمده بودند...

چقدر سخت است كه تازه بفهمي كسي كه به بدرقه اش رفتي تا بر بال فرشتگان نغمه خوان بنشيند و به بام خدا پرواز كند، هيچ گاه بر نخواهد گشت! او رفت ، پرويز مشكاتيان رفت ، تا براي هميشه جاودان بماند، رفت تا با سكوت سنگين و مهربانش  بگويد كه هنرمند در قفس دوامي ندارد...

به قول محمدرضا درويشي عزيز،  مشكاتيان نمرد بلكه به قتل رسيد اما نه به دست شخصي ، كه به دست افكار آلوده و بن بست هاي دنياي هنر ! به دست شرايطي كه امروز براي موسيقي ما فراهم شده!!

امروز بغض هاي نا گفته ي هنرمندان زيادي شكست... امروز تنهايي و سكوت پرويز مشكاتيان رو تمام مهمانان او لمس كردند...

امروز چقدر جاي تو خالي بود ... ازين پس  با تنهايي و "ريز" هاي سنتوري كه ديگر نواخته نخواهد شد چه كنيم؟!

چه بي صدا رفتي!

به كجا چنين شتابان؟!

امروز نبود مرد موسيقي ايران "پرويز مشكاتيان" نه اتفاق بلكه فاجعه اي براي دنياي موسيقي ايران خواهد بود.

 

امروز آسمان نيز هم نواي دل غمگين و نگاه گريان ما شد... امروز آسمان طاقت سكوت نداشت.

امروزآسمان غريد ،  باران باريد،  براي شكستن سكوتي كه كسي آن را نفهميد...

(روحش شاد  و يادش گرامي  باد)

(۲ مهر ۱۳۸۸)