در جدال آئينه و تصوير...
آن جا كه عشق
غزل نيست
كه حماسه اي ست ،
هر چيز را
صورت حال
باژگونه خواهد بود:
زندان
باغ ِ آزاده مردم است
و شكنجه و تازيانه و زنجير
نه وهني به ساحت آدمي
كه معيارش ارزش هاي اوست؛
كشتار
تقدس و زهد است و
مرگ
زنده گي ست.
و آن چوبه ي دار را بيالايد
با مرگي شايسته ي پاكان
به جاودانه گان
پيوسته است.
آن جا كه عشق
غزل نيست
كه حماسه اي ست ،
هر چيز را
صورت حال
باژگونه خواهد بود:
رسوايي
شهامت است و
سكوت و تحمل
نا تواني.
از شهري سخن مي گويم كه در آن ، شهرْ ، خدائيد!
ديري با من سخن به درشتي گفتيد ،
خود آيا به دو حرف تاب تان هست؟
تاب تان هست؟
(شاملوي بزرگ)