با حافظ...
لحظاتی در کنار حافظ ...

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد دل رمیده ی مارا انیس و مونس شد
درباره ی حافظ چه می توان گفت؟! رند عالم سوزی که:
به بوی او بیمار شد عاشقان چو صبا فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد
درباره ی کسی که با کرشمه ای وصف ناپذیر و لطیفه ای زمین بوی و آسمان خوی ، چنان جرعه ای از خم خانه ی ازلی و ابدی به شیفتگان ره پوی و پژوهندگان حقیقت جوی چشاند که به راستی علم از درک آن بی خبر و عقل از دریافت آن ناتوان و " بی حس " شد ، کسی که از باده ی ناب خویش عارف و عامی را در "شرب مدام " انداخت و نغمه خوان بی بدیل عرصه ی گسترده ی عشق و معرفت ، و راهنمای جاودانه ی طریقت و حقیقت شد:
تسبیح و خرقه لذت مستی نبخشدت همت در این عمل ، طلب از می فروش کن
عشقی که حافظ از آن دم می زند نه در اندیشه ی ظاهربین زاهد و فقیه شهر می گنجد، نه در تخیل حاکم و صوفی و نه حتی در ظرف تنگ و حقیر روزگار ، بلکه گوهری است سرشار از حلاوت و انرژی که چون در دل "خسته " ای در آید به او " توان " و حیات تازه ای می بخشد. و بدیهی است که چنین " در " گرانبهایی جز در سینه ی عارف واقعی در هیچ جای جهان مشاهده نمی شود:
بشوی اوراق اگر همدرس مایی که علم عشق در دفتر نباشد!
در چنین منظری است که حافظ هر بامداد که سر از بستر بر می دارد ، از ساقی می خانه الهی قدحی پر شراب می خواهد و به ساقی – برای این که کمترین تردید و درنگ نداشته باشد – هشدار می دهد که :
" دور فلک درنگ ندارد شتاب کن! "
آری درباره ی کسی که شعرش " شعر تر شیرین " و " همه بیت الغرل معرفت" است ، چه می توان نوشت؟ جز این که وی خواجه شمس الدین محمد است که در سال 726 هجری در شیراز چشم به جهان گشود و پدرش در کودکی مرده و حافظ همراه مادرش در فلاکت و سختی روزگار گذرانده. در همان نوجوانی قرآن را با " چارده روایت" از حفظ داشته و به همین دلیل به " حافظ" مشهور گشته است علاوه بر این بر علوم مختلف روز تسلط داشته که بازتاب آن در سراسر دیوانش مشهود است.
حافظ را به حق " لسان الغیب " دانسته اند ، چرا که دیوان وی دیوان تفأل زندگی و بازگوکننده ی اسرار و احوال همه ماست و بی دلیل نیست که ما هر روز بیش از پیش به فال حافظ روی می آوریم و شرح حال خود را در آینه ی شعر او جستجو می کنیم.
کس چو حافظ نگشاد از سر اندیشه نقاب تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند!
(بر گرفته از نوشته ی محمد عزیزی)
..........................
تفألی به حافظ زدم به نیت تمام کسانی که خواننده ی این مطلب هستن و وقتی برای خوندنش گذاشتن ، غزلش رو براتون نوشتم. اگه خواستی نیت کن و بخون:

دست در حلقه ی آن زلف دو تا نتوان کرد
تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد
آنچه سعی است من اندر طلبت بنمایم
این قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد
دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست
به فسوسی که کند خصم رها نتوان کرد
عارضش را به مثل ماه فلک نتوان کرد
نسبت دوست به هر بی سر و پا نتوان کرد
سر و بالای من آن گه که درآید به سماع
چه محل جامه ی جان را که قبا نتوان کرد
نظر پاک تواند رخ جانان دیدن
که در آیینه نظر جز به صفا نتوان کرد
مشکل عشق نه در حوصله ی دانش ماست
حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد
غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن
روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد
من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف
تا به حدی است که آهسته دعا نتوان کرد
به جز ابروی تو محراب دل حافظ نیست
طاعت غیر تو در مذهب ما نتوان کرد![]()