انديشيدن
در سكوت.
آن كه مي انديشد
به ناچار دم فرو مي بندد
اما آ ن گاه كه زمانه
زخم خورده و معصوم
به شهادت اش طلبد
به هزار زبان سخن خواهد گفت .
(شاملوي بزرگ)
آدم خليفه تنهاي خدا
روي زمين است
امپراتوري كه گاهي بايد برگردد به
آخرين سلاحش
... و آخرين سلاح او گريه است.
(فاضل نظری)
روز
با كلمات روشن حرف مي زند
عصر
با كلمات مبهم
شب
سخني نمي گويد
حكم مي كند.
(شمس لنگرودی)

دیشب
وقتی از پشت پنجره
پنجره به حال من می گریست !
" حميد مصدق خرداد 1343"
*تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت
" جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"
من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت !

من يقين دارم كه برگ
كاين چنين خود را رها كردست در آغوش باد
فارغ است از ياد مرگ !
آدمي هم مثل برگ
مي تواند زيست بي تشويش مرگ
گر ندارد همچو او آغوش مهر باد را
مي تواند يافت لطف:
« هر چه باداباد را »

تا حالا در مورد زمینه ی روحانی موزیکی که گوش می کنید فکر کردید؟ البته منظور من این آهنگ های دیمبل دیمبوی مزخرف 8/6 نیست که فقط واسه قر دادنه بعضیا خوبه! خیلی دارم خودم و کنترل می کنم که چیزی به این جور سبک ها نگم ! ... منظور من از ایجاد این مطلب طرح این سواله که اصولا چه نوع موسیقی میتونه ما را به سمت بالا ببره و از نظر فکری و ذهنی ارتقا بده ! اون چه سبکیه که می تونه به ما کمک کنه بهتر فکر کنیم و در عین حال با احساس باشیم ! ( بدون محدودیت سبکی - به غیر از آهنگ های چرت دیمبل دیمبو و انواع مشابه)
من خودم دنبال یه چیز مشترک می گردم و تا ابد خواهم گشت !که اون حس غریب و مفهومی نیاز انسان به موسیقی رو توجیه کنه . از ترنس تا راک - موسیقی تلفیقی -سنتی و حتی قطعات کلاسیک...
متاسفانه به دلیل کم کاری مسئولان در مورد موسیقی ( به دلایل احمقانه ی مختلف ) در ایران, نه موسیقی رشد کرده و نه سلیقه ی مردم ! و از اون بدتر پس رفت هم داشته ! بذارید یه مثال نه چندان متعارف بزنم : فرض کنید یه نفر رو از بدو تولد یه جا نگه دارن و فقط بهش برگ درخت به عنوان غذا بدن بخوره ! اون شخص با کمال میل برگ رو می خوره چون که فکر می کنه غذایی جز برگ درخت توی دنیا وجود نداره, از طرفی هم چون ویتامین ها و املاح مورد نیاز به بدنش نمی رسه همونجور لاغر و رنجور و ضعیف باقی میمونه ! حالا تصور کنید که بعد از چند سال یه غذایی رو که یه کم سطحش از برگ بالاتر هستش رو بهش معرفی کنند و بهش حق انتخاب بدن که بین این دوتا یکی رو انتخاب کنه ! خوب مسلما اون به غذای جدید علاقه مند میشه ( نه صرفا به خاطر جدید بودنش بلکه به خاطر طعم بهترش و اینکه اون رو بیشتر راضی می کنه ) حتی ممکنه دیگه برگ رو فراموش کنه... و حالا فرض کنید که بعد از مدتی اون غذای جدید هم کنار گذاشته بشه و به جاش یه غذای بهتر بهش بدن.... متاسفانه اکثر مردم کشور ما هنوز در حال برگ خواری هستند البته همه اینطور نیستن ولی هنوز تعداد برگ خواران خیلی بیشتر از کسایی که " غذای بهشتی " می خورند... اما آیا این فرصت برای همه وجود داشته که فقط و فقط حتی برای یک بار هم که شده به غیر از برگ, طعم یه غذای متفاوت رو هم بچشن؟
آیا اکثر مردم ما به فرض مثال آهنگ Abraham''s Theme یا Memories Of green از ونجلیس رو گوش دادن؟ آیا اونا آهنگ Preludin Fugue از اریک کلپتون رو برای حتی یک بار هم که شده شنیدن؟ آیا این فرصت رو داشتن که آهنگ Evanescent از گروه Axiom of Choice رو بشنون؟ Axiom Of Choice یه گروه ایرانیه مقیم انگلیس هست که سبکشون همون موسیقی سنتی ایرانیه که کمی با تم کلاسیک موسیقی غربی ترکیب شده تا برای شنونده غربی هم قابل فهم باشه و البته شعرهای آهنگ های با کلام این گروه هم تماما فارسی و عارفانه است ( با حفظ همون معصومیتی که در دستگاه های موسیقی سنتی ایران وجود داره)
اصلا چرا راه دور میریم ... همین توی ایران خودمون آهنگ هایی داشتیم و داریم که ارزش این رو دارن که تک تک نت هاشون رو طلا بگیریم... و همراه حسی که آهنگ در ما ایجاد میکنه به پرواز دربیایم ... من می تونم آهنگ هایی ( در تمام سبک های ایرانی و غربی ) بهتون معرفی کنم که اگه واقعا اهل موسیقی باشید چنان حالتی در شما به وجود میاره که خود به خود اشک چشمهاتون سرازیر میشه ... اشتباه نکنید , من صرفا در مورد تم غم در موسیقی صحبت نمی کنم ... در واقع مهم اینه که آهنگ ساز از چه نتی استفاده کرده, از چه نتی به چه نتی حرکت می کنه و چه جاهایی سکوت میکنه ...
الان وقتی توی خیابون یه ماشین از کنارم رد میشه که صدای ضبطش توجه منو جلب می کنه اغلبا واقعا نا امید میشم ... چون که میبینم داره اهنگی رو گوش میده که واقعا به هیچ وجه به ارتقای فکریش کمک نمی کنه ... منظورم همون چرندیاتی هستش که در شعر اکثر آهنگ های رپ وجود داره ( توجه کنید منظور من خود سبک رپ نیست بلکه شعرهای اغلب بی محتوایه که آدم فقط با شنیدنش به حال و روز موسیقی کشور تاسف می خوره ) سرزمینی که یه زمانی جوانانش در خلوت خودشون اشعار حافظ و مولوی رو زمزمه می کردند ...
امیدوارم یه زمانی فرا برسه که همه ی مردم ما, چه کسانی که در تهران و شیراز و سایر شهرهای بزگ زندگی می کنن و چه کسانی که در شهرهای کوچکتر و یا حتی در روستاهای دور افتاده ای مشغول زندگی کردن هستن, بتونن حق گوش دادن به موسیقی " خوب " رو داشته باشند!
و در پایان این سوال رو مطرح میکنم که به نظر شما اگر تمام مردم کشور ما بتونن به موسیقی خوب گوش بدن آیا شاهد تحول عظیمی در طرز تفکر و نوع نگاه مردم به موضوعات مختلف زندگی نخواهیم بود؟ آیا نوع برخورد مردم با همدیگه عوض نمیشه؟
پی نوشت: راستش این حرف ها خیلی وقت بود که ذهنمو به خودش مشغول کرده بود ... و مثل یه بغض راهه گلوم رو بسته بود ... آخه همیشه برای فهمیده نشدن موسیقی تاسف خوردم و آه کشیدم ...
كه مي داند كه فراسوي هر لحظه ، چيست؟
از پس كهسار ، سپيده دمان ،
چند بار سر برزده است ؛
و سرخي پر شكوه افق
چند بار تندري در بطن زرين خويش پرورده است؟
آن گل ، زهرآگين بود ؛
آن شمشير ، زندگي باز مي بخشيد
مي پنداشتم كه در انتهاي راه ،
چمنزاراني شكوفان هست
دريغا كه مردابي بازيافتم
شكوه انسان را به رويا ديدم
و خويشتن را در بارگاه خدا احساس كردم ...
(از خوآن رامون خيمه نز – شاعر اسپانيولي)
ترجمه حسن فياد
معمولاً چنين حدس زده مي شود كه چيزي مرموز نظر به زندگي و مرگ ما دارد.
ولي ابداً چنين نيست
من ، غم را دوست دارم، دوست دارم كتابي بخوانم ، دوست دارم كودكي را نوازش كنم.
با مردن ، همه اين ها را از دست مي دهم، و از اين جهت مايل نيستم بميرم و از مرگ مي ترسم.
ممكنست كه تمتم زندگي من مركب از چنين هوس هاي موقتي دنيوي و پاداششان باشد.
اگر چنين است ، چاره اي ندارم از آنچه اين هوس ها را پايان خواهد داد بترسم.
ولي
اگر اين هوس ها و پاداششان راهي نشان داده و بوسيله هوس ديگري در من جابجا شده اند .-
هوسي كه ميل خدا را بجا آورد ، ميل مرا در حال حاضر ، و در هر وقت آينده ديگري به او بدهد-
آنگاه بيشتر هوس هاي من تغيير كرده اند ، كمتر از مرگ مي ترسم، و كمتر مرگ برايم وجود دارد.
و اگر هوسهايم كاملاً تغيير محل بدهند ، آنگاه هيچ چيز بجز زندگي باقي نمي ماند و مرگ نيست.
عوض كردن آنچه دنيوي و موقتي است با آنچه ابديست ، راه زندگي است ، و ما بايد در امتداد آن سفر نمائيم.
ولي آنچه در شأن روح خودش است – هر كس براي خودش آنرا مي شناسد.
(انديشه اي از نامه هاي خصوصي لئون تولستوي – ترجمه كيومرث سلطان)

